مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
131
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب بيست و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان بخت ، چون پادشاه گفت همهء شما را بكشم ، مباشر ، زمين بوسه داد و گفت : اى ملك ، جواز ده تا حكايتى گويم . اگر خوشتر از حكايت احدب باشد ، از كشتن ما درگذر . ملك جواز داد . مباشر گفت : اى ملك ، دوش با جماعتى از قاريان در مجلس ختم بودم . چون قاريان تلاوت كردند ، خوان گسترده شد . خوردنى بياوردند . ظرفى زرباجه نيز در خوان بود . يكى از آن جماعت ، از خوان ، دور بنشست و سوگند ياد كرد كه از آن زرباجه نخورد و گفت آنچه ازو به من رفته ، بس است و اين بيت برخواند : گر هست احتراز از آنم شگفت نيست * آرى ز مارچوبه گريزد گزيده مار چون ما از خوردن فارغ شديم ، سبب نفرت او باز پرسيدم . گفت : من زرباجه نخوردم ، مگر اينكه چهل بار با اشنان و چهل بار با سدر و چهل بار با صابون ، دست خود را بشويم . در حال ، ميزبان با خادمان گفت كه صابون و اشنان و سدر حاضر آوردند و آن مرد ، بدانسان كه گفته بود ، دست بشست . آنگاه پيش آمد و مانند كسى كه بهراس اندر باشد ، همىلرزيد . پس از آن دست به خوردن دراز كرد . ديديم كه انگشت ابهام ندارد و با چهار انگشت چيز مىخورد . ما شگفت مانديم و گفتيم : انگشت تو بدينسان آفريده شده و يا حادثهء رو داده ؟ گفت : اى برادران ، نه تنها همين ابهام است . ابهام دست چپ نيز با دو ابهام پاها بدينسانست . پس از آن ابهام دست ديگر با ابهام پاها بنمود . چنان بود كه گفته . ما را تعجب ، زياده شد . گفتيم : ديگر صبر نداريم . بايد حديث ترا بشنويم و سبب بريده شدن انگشتان تو بدانيم . و بازگو كه صد و بيست بار دست شستن از بهر چه بود ؟